شبی که یلدا شد ...
چقدر همیشه دلم می خواست بدون ترس از گذر زمان و تاریکی شب، بی هدف پیاده روی ولیعصر را که هر گام راست و چپم در یکی از موزاییک هایش خلاصه می شود، متر کنم و فکر کنم. فکر به پارادکس های زندگی و چیدن سوال هایم کنار جواب هایی که به هر کدام در برهه و اپیزود خاصی از زندگی ۲۱ ساله ام رسیدم.
به هدفم از زندگی .. به اینکه آیا واقعا زندگی به سادگی شستن همان بشقابی است که سهراب از آن می گوید؟ به اینکه همان ضرب زمین در ضربان دلم است؟
یه یاد گرفتن چیزهای جدید و فکر کردن به چرایی آن، چرایی درس خواندن که همه اینها که چی؟ برای چه هدفی؟ یا اینکه مثل خیلی ها باید همه این حرف ها را بی خیال شوم و تا جاده می رود من هم بروم؟!!!
که آیا دارم با چسباندن لیبل " دوست معمولی " یا از این دست کلمه ها و اشتغال به شغل شریف ـ به قول دوستان ـ " لیبل گدرینگ"(Label Gathering) ، تنها صورت مسئله را پاک می کنم .. یا اینکه به حق نامعلومی، هنر عشق ورزیدن ورای این صحبت هاست و من باز عاجز از آموختن این هنر؟ و عمر کوتاه و حساب و کتابی که حداقل اینجا دیگر به کار نمی آید..؟
به اینکه آقای نامجو! حالا حافظ که دستمان بهش نمی رسد. ما چاکر آهنگ هایت هم هستیم، ولی شما دیگر چرا!؟ اگر بهای بدست آوردن آزادی در به اصطلاح بند عشق شما باشد، آیا این همان مصداق بارز از چاله در آمدن و به چاه افتادن نیست؟ که "عشق نه مالک است و نه مملوک و عشق کافی برای عشق ... "* شما علی الحساب آن طره مبارک را تاب نده تا بیشتر از این ندهی بر بادمان!
البته این شب یلدایی، حافظ هم نامردی نکرد و مزد ما را داد
:
| هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود | هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود | |
| از دماغ من سرگشته خیال دهنت | به جفای فلک و غصه دوران نرود | |
| در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند | تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود | |
| هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست | برود از دل من و از دل من آن نرود |
پ.ن۱: با نگاهی به ترانه زلف بر باد
پ.ن۲: اگر گوشزد کردن مدت دقیق ننوشتنم توسط یکی از دوستان پیگیرم نبود ، حسابش حالاحالا ها از دستم در می رفت و هوس نوشتن هم ! یک تشکر گنده بدهکارم بهت...
پ.ن۳: * : از کتاب پیامبر ـ جبران خلیل جبران
پ.ن۴: و باز دلم تنگ می شود برای دست هایت...
