تبليغاتX
  نهـالیســـــم
 

نیـــاز ...

 

نمی دانم قرار است از کجا شروع کنم؛ از کجایش بگویم.

عادت کرده ام؛

عادت کرده ام شروع نشده تمامشان کنم... ناتمامشان بگذارم... در روزمرگی شان غرق شوم... عمر سال و ماه و روز و ساعت بدهم و تمام دوست داشتنی هایم را فدایشان کنم، عادت کرده ام.

عادت کرده ام ؛

عادت کرده ام برای شنیدنشان گوشم را فیلتر کنم... ذهنشان را بخوانم.

 

ولی بگذار یک بار همان نهالی نباشم که باید بشوم. بگذار برای یک بار هم که شده منطقی نباشم؛ برای همه ی کارهای کرده و نکرده... برای اعتراف یک حماقت، یک ... .

 

گفتم که؛ اگر دنیا یک جور دیگر بود من هم یک جور دیگر می شدم.

از تغییر حرف می زنم...

 

... و حالا نوشتن سخت ترین کار دنیاست ...

 

پ.ن۱: و دلم تنگ می شود  برای دست هایت..

پ.ن۲: انقدر از قسمت نگو .. کلافه ام نکن!

پ.ن۳: ولی راست می گویی. من همیشه شادم.

پ.ن۴: اگه یه شب برسم به حقایق...

 


 

نوشته شده توسط Nahali در پنجشنبه 30 مهر1388 ساعت 2:4 PM موضوع | لینک ثابت


ماشین نوشته

 

" .Of All The Things I've Lost, I Miss My Mind The Most "    

نوشته شده پشت یک اپل آسترا.


 

نوشته شده توسط Nahali در سه شنبه 21 مهر1388 ساعت 2:56 PM موضوع | لینک ثابت


24 ساعت زندگی من

 

۷:۰۰am زندگی من

وای که چقدر خوابم می آید. خیلی ضایع است جلسه اول بعد از حذف و اضافه غیبت بخورم.

نمی دانم چرا این استادها به خاطر مشتی دلار از خواب نازنینشان می گذرند.

 

۷:۱۵am زندگی من

با اکراه پا می شوم.

 

 ۸:۱۰am زندگی من

همه اینها را که ما باید اثبات کنیم. استاد زحمتشان نشود انقدر خوب درس می دهند!

 

  ۴:۰۰pm زندگی من

"بچه ها نظرات و پیشنهادات خود را در وبلاگ من بنویسید."

هه، عجب استاد خرسندی داریم ما!

 

۵:۴۰pm زندگی من

استاد دوستم را از آن گوشه گیر می آورد و سوالات چرت و پرت ازش می پرسد.

دوستم خنده اش می گیرد.

باورم نمی شود که استاد دارد ادای خندیدنش را در می آورد.

دوستم برخورده می شود. این را می شود دید.

ادای ادای خنده ی استاد را در می آورم. ۴تایی می زنیم زیر خنده.

موبایلم زنگ می خورد. می پرم! استاد هم به من می پرد (!) : " آخه تو رئیس جمهوری؟ چه آدم مهمی هستی که...؟!"

 

۵:۴۵pm زندگی من

برای استاد نگرانم ها!

 

۶:۰۰pm زندگی من

یکی از کفی ها با هیجان خاصی می پرد وسط حرف استاد و اظهار نظر می کند. کم مانده از تعجب شاخ هایم دوباره ظاهر شوند! آخر شما خودتان قضاوت کنید یک دانشجو تا چه اندازه می تواند سال اولی باشد؟!

 

۶:۱۰pm زندگی من

امروز از آن روزهای خط ۱۱ی است!

دوست جان لطف می کند ما را تا یک جایی می رساند. کلی خوش می گذرد.

 

۷:۰۰pm زندگی من

چرا انقدر ساعت ۱۰ شب است؟!

 

۷:۳۰pm زندگی من

مگر می شود پیاده باشی و نروی توی فکر؟

به خودم که می آیم، می بینم چقدر شیر تو شیر شده اینجا. همه بوق می زنند و پاچه ی هم را می گیرند.

خدایا! این ملت را امروز چه می شود؟!

چرا این آقاهه این جوری نگاه می کند؟!

آخ که حوصله ی ارتباط برقرار کردن با راننده تاکسی را هم ندارم. پیاده می روم...

 

۷:۴۰pm زندگی من

از نوستالژی موزه سینما که بگذریم، دلم خیلی برای جمع های آن وقت هایمان تنگ می شود ...

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در چهارشنبه 15 مهر1388 ساعت 8:5 PM موضوع | لینک ثابت


Soul Mate

 

 - ببین واضحه دیگه. اگه قرار باشه یکی و فقط یکی باشه، اون وقت ممکنه مجبور باشی تو بورکینافاسو دنبالش بگردی. می دونی چی می گم؟

 

+ شاید. ولی..من همیشه تو ذهنم Soul Mate رو مثه یه تیکه پازل تصور می کنم. فقط دو تا تیکه پازل مشخصن که با هم مچ میشن.

 

- خب اشکالت همین جاس دیگه. فقط یه وجه رو می بینی. یعنی.. یعنی ضلع های دیگه ی پازل رو نمی بینی! اصن آدمام یه بعدی نیستن. یکی ممکنه با یه بعد یه آدم مچ شه، یکی دیگه با یه بعد دیگه ش. 

 

+ هوم.. قبول. ولی این حرفی که تو و کلا خیلیای دیگه بهش معتقدین شاید یه توجیهه. یه توجیه واسه زود خسته شدن از هم... 

 

پ.ن: نمیدونما ...منم مثه تو.

 


 

نوشته شده توسط Nahali در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 6:40 PM موضوع | لینک ثابت


Diary

 

    بعد خوندن هر کدوم یه مکثی بکنین .. به دوردست خیره شین..  که با بعدی قاطی نشه!  

 

* جدا ورزشکار ، به قول مربیم (!) پر انرژی و فعال شدم! وی وا خودم!

 

* تا حالا شده دلت واسه یکی تنگ بشه ولی اصن حوصله شو نداشته باشی...؟!

 

* یه جاهاییش از ته دل می خندم. یه جاهاییش لبخند می زنم... یه جاهایی گلومو درد میاره ... خیلی نوشته س این!

 

* چند روز پیش یه دوستی رو دیدم، کلی واسم درد دل کرد. من در تمام این مدت ساکت بودم و نتونستم یه راه حلی، چیزی بگم. می دونم چرا نتونستم... تفکر مشابه.. فقط سرمو انداختم پایین و رفتم تو فکر... خیلی غصه دار شدم. نمی دونی چقد.

 

* به قول این کتابه که دارم می خونم  " آزادی از قید تعلق" . آره. شاید. مرسی .

 

*  خیلی وقتا پیش میاد که تو دانشگاه یا دم درش، سر کلاسای عمومی و اینا یکی از بچه های ابوریحان یا دوستای قدیمی رو می بینم. چن وقت پیشم این اتفاق افتاد و بعد کلی سلام علیک و اینا بهم گف چقد بزرگ شدی، عوض شدی! بماند که اسمشو شک داشتم بگم، اصن فامیلیشو رشته شو اینارم یادم رفته بود و خیلی سعی کردم سوتی ندم! ولی بعدا که فک کردم دیدم راس می گف جدای ظاهر  ـ که بیشتر مد نظر اون بود ـ  واقعا از چن سال پیش تا حالا خیلی عوض شدم! افکارم نسبت به خیلی چیزا عوض شده .. راجع به خیلی چیزام برعکس شده .. می خوام بگم این چن سال با همه ی اتفاقای خوب و بدش خیلی تو زندگیم ، تفکرات و علایقم تاثیر گذاشته. داشتم فک می کردم چن سال بعدم همینو می گم دیگه!

  

* می خواستم تو این آیتم راجع به یه چیزی بنویسم که هر روز بیشتر بهش ایمان میارم. ولی فک کردم الان آمادگیشو ندارم منظورم همین چیزی باشه که می نویسم و خوب اداش کنم. حالا شاید بعدا تو یه پست جدا نوشتمش. شایدم بعدا به خودت گفتم :)

 

* در تشریح چن پست قبلم راجع به رویا، فروید می گه : " رویا عبارت از توالی خاطراتی است که از زمان طفولیت ارضا نگردیده و در ناخودآگاه انباشته شده اند. در حالات پدید آمدن رویا سانسور ذهن از بین می رود و تمایلات از ضمیر ناخودآگاه به خودآگاه  سرازیر می شوند و ارضا می گردند. رویاها به هر صورت و با هر هیئتی که نمودار شوند زبانی رمزی برای بیان تمایلات انسان هستند. در هنگام بیداری، نیروهای مقاوم نمی گذارند تا آرزوهای ناکام و امیال سرکوفته از ضمیر ناخودآگاه وارد ضمیر خودآگاه شوند. ولی در هنگام خواب این نیروها چنان مقاومتی ندارند که مانع از ورود آنها به ضمیر ناخودآگاه گردند و به همین دلیل تنها کاری که می کنند آن است که بر این امیال سرکوفته پوشش می زنند و آنها را به شکلی دیگر درمی آورند و بدین ترتیب کسی که رویا را می بیند، نمی تواند پیوند آن را با واقعیت درک کند."

 

* دیدم این چن تا پست اخیر خیلی پی نوشت نوشتم، گفتم پی نوشتامو بیارم تو متن که به حاشیه کشیده نشم!

 

پ.ن: خب. این آیتما وقایع ده روز اخیر بود که به ترتیب توالی هر چن وقت نوشتم و آیتما مسلما می دونین که ربطی ندارن به هم.

 


 

نوشته شده توسط Nahali در شنبه 7 شهریور1388 ساعت 5:1 PM موضوع | لینک ثابت


ناکجا

 

سرم را انداخته بودم پایین. غرق شدم...

دیدم.. خودم را... نمی دانم کجا بود که تا چشم یاری می کرد من بودم و خودم ... بلندترین جایی که وجود دارد (ندارد).

جایی که می شد باکره ترین اکسیژن را نفس کشید... عمیق ترین نفس را...  گاهی همه چیزهایی که آنجا بودند جواب می دادند..با صدایم... و تنهایی هم تنهایم می گذاشت...  جایی که نگران نبودم که در چشم آدم ها معقول باشم. (راستی، "معقول" یعنی چه؟ )   جایی که "لذت صرف" گناه تلقی نمی شد...   جایی که هر اتفاقی ممکن بود. حتی سقوط!

کاش مطمئن بودم اگر بپرم چیزی غیر از جاذبه ی زمین انتظارم را می کشد... نه مثل "نیکلاس کیج" بپرم که "آدم" شوم...*

 

یک صدای مزاحم نمی گذاشت افکارم را متمرکز کنم. قیافه ام حسابی درهم شد. سرم را بلند کردم.

داشتی صدایم می کردی.

چند دقیقه بود که زل زده بودی به من و صدایم می کردی؟ ... تو که ندیدی؟ دیدی...؟

 

پ.ن۱: هر کجا بود  برج میلاد که نبود!

پ.ن۲: * :   "City Of Angels" با بازی نیکلاس کیج.

پ.ن۳: " آدم" بودن سخت است... آدم الان بودن سخت است... مثل آدم های الان بودن...

پ.ن۴: "آدم الان" ... مگر آدم ها قبلا چه جوری بودند؟ نمی دانم...

پ.ن۵: فیلم، زیاد می بینم!!  :دی

 


 

نوشته شده توسط Nahali در یکشنبه 1 شهریور1388 ساعت 1:49 PM موضوع | لینک ثابت


زبان... نگاه ... زبان ِ نگاه

 

 

احتمالا این حس مشابه را تجربه کرده اید که در اماکن عمومی و اصولا مجامع خالی از حرف و پر از سکوت سنگینی نگاه آدم ها کلافه تان می کند.

خب! الان من هم!

یک کاغذ بر می دارم. شروع می کنم به نوشتن تا شاهد گره خوردن نگاه ها نباشم:

 نگاه ...

 نگاه مبهم...

 نگاه پرسشگر...

 نگاه آدم های خسته...

 نگاهی که نمی دانی خوشحال است یا غمگین...

 نگاه خندانی که تازه از خواندن اس ام اسی فارغ شده ...

 نگاه آدم هایی که از آدم بودن فقط یک کلمه را به دوش می کشند (!!)...

 نگاهی که ماهرانه دروغ می گوید و نگاهی که ابلهانه به صداقت می نشیند...

 نگاه طلبکارانه... نگاهی که خیره اش پوستت را سوراخ می کند و شک می کنی که دست آخر شناختت یا نه هنوز؟! ...

 نگاهی که جوابش لبخند است...

 نگاهی که تزریق اعتماد به نفس است...

  

 نگاهی که بودنت را یادآوری می کند...

 

نه بی فایده است... احساس می کنم یک جور ناجوری در میان این جماعت "الارم" می زنم! برای لحظه ای نگاهم را از نوشتن می کنم و  همرنگ جماعت می شوم... و دوباره :

و ...

و نگاهی که فراتر از نگاه است...

 

پ.ن۱: زبان نگاه و چیزی که از آن به " Eye Contact " تعبیر می شود از آن دست راه های برقراری ارتباط است که تاثیر زیادی دارد .

پ.ن۲: در حین نوشتن این پست ناگهان نگاه خیلیا تو ذهنم اومد... 

پ.ن۳: اگه لوکیشنو بگم لوس میشه . دوس دارم خودت بسازیش!

پ.ن۴: میشه تعمیمش داد ...

پ.ن۵: یادم باشه دیگه وقتی "Under Surveillance" هستم ننویسم! :دی

پ.ن۶: هیچی. خواستم بگم حرفام تموم نشده!

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در سه شنبه 27 مرداد1388 ساعت 3:3 AM موضوع | لینک ثابت


یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد...

 

ایشالا منم یاد می گیرم ... یه روزی... فقط خدا کنه زیاد دیر نشه... زیاد از دست ندم ...

تو ... تو یادم بده ...

نه... اون وقت نمی تونم از تو ام یاد بگیرم...

عقب وایستا... بذار از بیرون نگا کنم... اینجوری بهتره...

بذار خودم یاد بگیرم...

 

پ.ن: چقد دلم هوای "شانه هایت " رو کرده...

 


 

نوشته شده توسط Nahali در شنبه 24 مرداد1388 ساعت 5:4 PM موضوع | لینک ثابت


گفتنی هایی از جنس نگفتن

 

یه چیزایی هس که آدم فقط خودش می فهمدش...

 ن م ی گ م! می خوام فقط بین من و خودم باشه... :)

 

پ.ن: اصرار نکن ! :دی

 


 

نوشته شده توسط Nahali در شنبه 24 مرداد1388 ساعت 12:35 PM موضوع | لینک ثابت


گویند بخواب تا به خوابش بینی ...

 

 

می گویند خواب ها بازتاب وقایع روزانه اند. به نظرم تا حد زیادی هم راست می گویند. اما دنیاشان پیچیده تر و غریب تر از این تعابیر است لزوما!

در مورد خواب های ثابت و همیشگی معمولا لوکیشن (!) جایی است که دوران کودکی ات روی در و دیوارهای ذهنش و ذهنت ثبت اند و حکم خاطراتی مجسم ـ هر چند گنگ ـ را دارند.

هر وقت که به این دست سفر های خواب می روی لوکیشن همان است... آدم ها همان ... و وقایع همان.

ولی مگر این خواب من نیست؟ دنیای رویای من نیست؟ پس چرا به کتاب مصوری می ماند که دلت می خواهد حداقل یکبار بخوانی و یک جور دیگر تمام شود ... چرا اختیار ربط وقایع٬ ورود و خروج آدم ها و خودنمایی شان دست من و تو نیست؟

اگر اعتقاد به خواب ها٬ رویاهای به اصطلاح صادقه یا حتی دیژاوو ها خرافه است پس اصلا چرا هستند؟ لزوما برای اینکه دور هم باشیم؟! در واقعیت از هم فرار کنیم و رویاها عین رسیدن ما به هم باشد؟ بیشتر از همیشه نگاهمان با هم باشد و بیشتر از هر زمانی در شبانه روز سوی چشممان صرف همدیگر شود؟

قرار است فقط نقشمان عوض شود گویا!

اشتباه نکن. از تعبیر خواب حرف نمی زنم. به نظرم رویاها خصوصی تر از این حرفها هستند. هر کسی از ظن خود می فهمدشان بالاخره.

عمق همه ی اینها و یک عالم جزء دیگری که عادت نداریم ببینیمشان٬ ترس دارد. باور کن!  از قضا ترسش جالب هم هست! زیر و رو کردنشان را دوست دارم...

 

پ.ن ۱: این روزها  نیازمند نوشتنم و پرم از گفتن... کافیه استارت بزنی!

پ.ن ۲ : مرسی خدایی که کلمات رو فرستاد ! دسش درد نکنه :دی

 


 

نوشته شده توسط Nahali در پنجشنبه 22 مرداد1388 ساعت 7:36 PM موضوع | لینک ثابت


From Zero To Hero

 

 

" هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو ... اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه ... "

 

پ.ن : آخرین جمله از زبان قهرمان اصلی کتاب " ناتور دشت" ـ جی دی سلینجر .

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در دوشنبه 29 تیر1388 ساعت 5:40 PM موضوع | لینک ثابت


خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

 

چند وقتی است فکرش درگیرم کرده. زندگی ... دنیا ... نمی دانم!

زندگی ای که جدا از یکتا نبودن عرصه اش دیگر پذیرای هنرمندی هم نیست. چه٬ یا هنرش پوشالی است یا آنقدر هنر است که به اوج می بردت و تو افسرده می شوی ... تاسف می خوری... به خدا که تاسف می خوری ...که صدایش در بند صدایی دیگر است و باز در مقام ذکر و الانثی تعریفش می کنند.

بدتر از آن اینکه در بستر روایی عده ای نه نغمه که "شعر" و نه حتی شعر "خود" که جای دیگران٬ می خوانند؟ نه٬ می بافند! چه بافتنی که به کل به این عرصه و این به اصطلاح هنر ... ( آخ که جای بعضی واژه ها در ادبیات خالی است! بگرد! پیدا نمی کنی! )

دنیایی که در آن دروغ کارت را راه می اندازد. ولی وای به روزی که راست بگویی. محکوم می شوی به توجیه . با کلمات مسخره و بلا تکلیف. " نه کاملا" !

اصلا معلوم نیست چرا چنین مفاهیمی تعریف می شوند!

سرش را ندارم که یادم بیفتد اطرافم چه می گذرد ولی حتی اگر همه ی اینها استثناهایی باشند نه درخور قاعده جلوه دادن٬ جایی که تعاریف به سادگی آب خوردن عوض می شود به خودم بارها بلکه هزاران بار اجازه می دهم که از استثنا قاعده بسازم!

 

و باز باید مراقب باشم که وقتی روی لبه ی تیغ راه می روم نه از آن ور پشت بام بیفتم ـ چنان یول که به قولش اگر با صندلی هم بزنی توی سرم بیدار نشوم ـ یا از این یکی ور که ... بماند!

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در یکشنبه 28 تیر1388 ساعت 3:5 PM موضوع | لینک ثابت


Remix

 

 

حافظ امروز به من مژده این دولت داد             که ز بند غم ایام نجــــاتم دادند (!) :

 

" عشق تو نهــــال حیرت آمد            وصل تو کمــــال حیرت آمد

     بس غرقه حـــال وصل کاخر           هم بر سر حــال حیرت آمد "

 

   

 پ.ن:  شرح  یک فال. به دلایلی حس کردم باید ثبتش کنم.

 


 

نوشته شده توسط Nahali در یکشنبه 14 تیر1388 ساعت 7:49 PM موضوع | لینک ثابت


"من"ی که می خواهی باشی

 

که وقتی از جلویش رد می شوی و خطابت می کند با لحن کلامی که خصم را خلع سلاح می کند لبخندی نحیف تحویلش بدهی و سکوتی پر التماس که متاسفم که دانسته یا ندانسته بی شعور از دنیا خواهی رفت.

 یا

 برگردی و با همان موضع قاطعت که بدجوری درگرفتن ژستش تبحر داری : "من خواهر شما نیستم!" بعد راهت را بگیری٬ مقادیری خنک شوی و بروی.

 

که با چند نفر "ناآگاه تر" از خودت هم صحبت شوی و وقتی می گویند "این که چیزی نیست" شروع کنی به توجیه هیچ در هیچ که نه خیلی چیز هم هست !

یا

در دلت بگویی که ای ناآگاه تر از من! ای متاثر! یا تو نمی دانی "چیزی" چیست یا خودت یک چیزیت می شود که با اعصاب ناراحت من بازی می کنی.

 

همه اینها که چی؟ که چند سال دیگر چشم باز کنی و ببینی همین "چیز"ها که درسطر سطر سرنوشتت رقم خورده اند ــ همان بارهایی که زیر آنها له شدی بی که بدانی اینها دیگر همان دیروزی ها نیستند ٬ جهانی به آنها اضافه و بدرقه ی راهت شده اند ــ همان هایی نیستند که تو می خواستی باشند و یادت بیفتد که ای بابا انگار راست می گفت...امروز فردای همان دیروز است...

 

و مصرتر از همیشه...  :

 

 " اینجا سپور هر صبح

    خاکستر عزیز کسی را

    همراه می برد

    اینجا برای ماندن

    حتی هوا کم است "

 

و واقعا برای ماندن حتی هوا کم است چه برسد به بقیه ی  "چیز" ها!

 

نه! به همین سادگی: "نه!"

پس می روی سراغ شنگول منگول بازی خودت. ( تازه بدون پست هایی از این دست وبلاگ خمیازه می کشد! پس ادامه بده!)

می روی و فکر می کنی که فردا صبح که بیدار شدی یادت باشد که ببینی به پهلوی راست خوابیده بودی یا چپ؟! اول پای راستت را گذاشتی از تخت پایین یا چپ؟!

می روی و نقشه ی تقلب در امتحان فردا را می کشی که کتاب را بگذاری زیر مانتوی سه کیلومتر چین دار گشاد تر از هیکلت!(مرسی.ایده ی خوبی بود!)

 

می روی و هر روز به حداقل های زندگی ات فکر می کنی ...

...و هر روز به حداقل های زندگی ات فکر می کنی ...

 

نتیجه ی اخلاقی خوب دستگیرت شد؟ خوب توجیه شدی؟ آیا این "من"ی نیست که می خواهی باشی؟؟؟!!!!

 


 

نوشته شده توسط Nahali در پنجشنبه 4 تیر1388 ساعت 9:21 AM موضوع | لینک ثابت


برداشت آزاد

 

 

بیشتر ما روزی n بار به این نتیجه می رسیم که آدم های خفنگی هستیم:

 

*دانشگاهید. وارد لابی دانشکده که می شوید نوشته ای روی برد نظرتان را جلب می کند. چیزی را که می بینید باور نمی کنید.

" جناب دکتر ابراهیمی!

انتخاب جنابعالی به عنوان استاد نمونه ی کشور را ..."

با تعجب به کلمه استاد نمونه زل می زنید.  استادی که به نظرتان از عدم٬خوف از این استاد و درسش شروع شد بعد از ملقب شدن به پدر جبر ایران حالا به این عنوان نایل شده اند.

از اینکه سر کلاسشان هیچی نمی فهمید حالتان بد می شود. 

تصمیم می گیرید برای لحظه ای خودتان را جای ایشان بگذارید. به بچه ها می گویید که قبلا به آنها تذکر داده بودید که اگر می خواهند عکس یادگاری بگیرند زودتر دست به دوربین شوند چون تا چند وقت دیگر قرار است خیلی مهم و مشهور شوید و ممکن است دیگر چنین شانسی نداشته باشند.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

کمی جلوتر که برویم :

*شما در اکیپ عده ای از بچه ها هستید که کتاب توپولوژی خارجی ای در دست دارید و راجع به گرانی و گران مایگی کتاب بحث می کنید.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

*شما سرمربی منتخب ف.د.ر.ا.س.ی.و.ن فوتبال هستید. شما در برنامه ی ۵ شنبه شب نود به کرار ف.ر.د.و.س.ی پور عادل (!)را هم ضایع می کنید و از زیر سوالاتش شانه تهی می کنید! شما قرار است تیم ملی را به زور به پدیده ای به نام ج.ا.م ج.ه.ا.ن.ی هل دهید تا به جای  باختن در این بازی ها در اولین و دومین آن بازی ها ببازد. البته شما ترجیح می دهید به "آن بازی ها" فعلا کاری نداشته باشید و بچسبید به "این بازی ها" . برای همین برای "این بازی ها " ۱ میلیارد تومان برای مبلغ قرار داد  عنوان می کنید.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

*شما یکی از ک.ا.ن.د.ی.د.ا.های ریاست ج.م.ه.و.ری هستید.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

 

*شما فکر می کنید چون در وبلاگ نهالیسم مطلب می نویسید خیلی شاخ هستید!

 

 

پ.ن: این پست برداشتی آزاد به تقلید از شیوه ی نگارش فرورتیش رضوانیه در ه.م.ش.ه.ری مسافر است و ارزش نوشتاری دیگری ندارد!

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در شنبه 26 اردیبهشت1388 ساعت 5:23 AM موضوع | لینک ثابت


در فراغ تو ...!


 

نوشته شده توسط Nahali در چهارشنبه 26 فروردین1388 ساعت 12:50 PM موضوع | لینک ثابت


دیشب باز به خوابم آمدی...

 

نوشته ی پایین رو از وبلاگ یادداشت های مجازی برداشتم. از اون نوشته های ... نه  الان چیزی نمی گم... فقط بخونش...

 

 

دیشب باز به خوابم آمدی....چرا؟ مگر قرار نبود دیگر نبینیم همدیگر را؟مگر نگفته بودم نیا...دیگر نیا...

بعد از مدت ها، دیدمت دوباره...راستش را بگویم، خیلی دلم برایت تنگ شده بود...خیلی وقت بود ندیده بودمت. باز هم مثل همیشه نگاه شرم آگینی به من کردی و بعد...هر چه نگاهت کردم...انگار نه انگار. در یک کلاس درس بودیم. نمی دانم چه درسی بود. که من اصلاَ نگاه تخته نمی کردم. ردیف پشت من، آنطرف نشسته بودی و گردن من هر چند وقت یکبار به سمت تخته بر می گشت. آخر استاد مدام حرفهای خنده دار می زد و من نمی دانستم به حرف او گوش دهم یا... یا خنده تو را تماشا کنم. کاش می شد کنارت بنشینم در کلاس...کاش مطمئن بودم تا به سمتت بیایم بلند نمی شوی...کاش... کاش جای دسته صندلی ات بودم...کاش جای آن مداد در دست راستت بودم...نه ...کاش جای عینکت بودم. که زل می زدم به چشمهایت و تو ... نگاه از من برنمی گرداندی...

 

دیشب باز به خوابم آمدی...ولی چرا؟ چرا می آیی؟ اصلا به چه حقی خواب نازنین مرا آشفته می کنی؟چرا اذیتم می کنی؟ نمی خواهم. نمی خواهم ببینمت... آخر نیستی که... هستی ولی نیستی... سرابی... از دور صدایت می کنم...می شنوی...توجهی نمی کنی..نزدیک تر می شوم...صدایت می کنم...برمی گردی(چرا آخرین بار با خنده برگشتی؟) تا می آیم حرف بزنم...نیست می شوی. می دانم، این عالم خواب است...رویاست که در آنی غیب می شوی...ولی...ولی مگر در واقعیت غیر از این بوده؟

 

دیشب باز به خوابم آمدی...اما خواهش می کنم... نیا دیگر...نه در خواب... نه در واقعیت. در واقعیت هم دیگر نبینمت. من که سعی خود را می کنم. می دانی چرا این آخرها دیگر هفته ای یک بار همیشگی هم نمیدیدیم همدیگر را؟ می رفتم...من می رفتم وقتی می دانستم تو هستی...(چه برعکس...یادت می آید قبل تر ها را... چه بر عکس بود!)

 

دیشب باز به خوابم آمدی... اما...می شود؟ می شود فقط یکبار دیگر هم بیایی؟

 


 

نوشته شده توسط Nahali در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 7:29 PM موضوع | لینک ثابت


تحریف!

 

 

 بنده همان به که ز تقصیر خویش                                 عذر به درگاه خدای آورم!

 

 

پ.ن۱: بعد این  ۲۰ روز تعویض هوا(!) جفنگ نویسی طبیعیه دیگه!  مگه نه؟!

پ.ن۲ : پس جدی نگیرید!

پ.ن۳ :  اگه منم می گرفتم که این طور نمی شد که! :))

 


 

نوشته شده توسط Nahali در شنبه 15 فروردین1388 ساعت 1:24 PM موضوع | لینک ثابت


ما زنده از آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست

 

 

الحق که جایت روی همین زمین خاکی است

 

تو را چه به بهشت خدا !

 

 همین تو که اختیار دلت را هم نداری

 

همان دل که تا گرفتاری می لرزد و تا از بند آزاد می شوی جور دیگر آرامت را می گیرد.

 

چقدر غریبی که نمی دانی

 

" دوستی بسته ی پیچیده به روبان ها نیست

       که کسی روز تولد به کسی هـــــدیه کند..."

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در سه شنبه 11 فروردین1388 ساعت 8:3 PM موضوع | لینک ثابت


گرَم این بار تمنای٬ پر و بال بگیرد ...

   

 پ.ن: ...


 

نوشته شده توسط Nahali در شنبه 1 فروردین1388 ساعت 11:37 PM موضوع | لینک ثابت


باز باید سرنوشت از سر نوشت...

 

بی پرده نوشتن را دوست دارم. از عشق و زندگی و روزمرگی نوشتن را هم. وقتی ناخودآگاه می نویسم خالی می شوم از خاطرات و فکرم فقط روی نوشته ها متمرکز می شود. گرچه حایل ها همیشه جای خود را پیدا می کنند و نا گفتنی ها جایی در ته ذهن می مانند و دست قلم به نوشتنشان نمی رسد. آخر سال هم فرصت خوبی است برای برگشتن به یادش به خیرها. گرچه این عادت ماست که راجع به گذشته حرف بزنیم!

تولد ها و مرگ های زیادی مشمول حوادث امسال شد و بعضی روزهایش سفیر مرگ خیلی ها. و حالا اول اسم همه شان یک خدا بیامرز می آورند.

 

امسال هم مثل ۱۸ سال دیگر عمرم به خیلی از سوال هایم پاسخ داده نشد و باز مصر شدم که زندگی پر از پارادکس هایی است که هیچ کس با تحلیل کردنشان نمی تواند متقاعدم کند. هر وقت هم که جوابی می شنوی و به خیالت قانع می شوی چندی که می گذرد تازه می فهمی که یک عالم سوال دیگر در پس این جواب است و باز هم تسلسل باطل!

از خیلی ها شنیدم که نگاهشان در نگاهی جا مانده. نگاهی که خلاصه ی خیلی حرفهاست. گرچه به عقیده ی خیلی ها گاهی لازم است موجی بیاید و پرت شویم به دنیای واقعیات .

مکرر هم شنیدم که "همه ی دختر ها مثل هم اند " و " همه ی پسرها  سر و ته یک کرباس هستند"

من به شخصه به این دو موضوع به عنوان یک قاعده ی کلی نگاه نمی کنم و به نظرم همیشه عده ای از چارچوب این قاعده که از چارچوب هر قاعده ای مستثنی هستند. گرچه که اصولا ما بی جنبگان را( خودمان را عرض می کنیم! جسارت نشود!) این تبصره ها نشاید! چون در این صورت همگی به این صرافت می افتیم که اگر استثنایی هم باشد آن خود ماییم و این قاعده مال دختر و پسر همسایه!

 

امسال دربرگیرنده ی تصمیم های مهمی شد. تصمیماتی که درست و غلط برخی در آینده ای نزدیک مشخص می شود و صواب (!) و عقاب برخی دیگر را هم راستش را بخواهید درست نمی دانم. فقط می دانم که تصمیماتی بودند گرفتنی و اگر از جنس کبری نباشند کم از صغری ندارند اصولا! علی ای حال فکر کردن بهشان هم چندان فایده ای ندارد چون باز بحث کلاف سرنوشت و اینها پیش می آید که خود برای من یکی یادآور صدها که نه ولی ده ها هم نه ولی دیگر چند پارادکس دیگر که هست.

 

بعد از گذراندن یک سری روزهای قشنگ(!) مثل  ۱۵ اسفند ـ روز تولد نیاکان و هم چنین نوه ها و نتیجه هایم ـ و البته چهار شنبه ی آخر سال یا به قول دوستان طنازمان در بیلبوردها و آقایان (به ترتیب از چپ به راست!!!) ۱ ۲ ۵   (!!!) چهارشنبه سوزی و تماشای میادین جنگ و جُنگ منتظر بهار هستم. و ای لعنت به  بهار که من هنوز عاشقش هستم! :دی

 امسال اولین عیدی است که بعد از مدت ها می توانم نفس بکشم. گرچه معتقدم اینجا چندی است هوا را هم عوض کرده اند! می گویند سالی که نکوست از بهارش معلوم می شود و اینها. پس من تصمیماتی هم گرفته ام برای آن ور سال  که نه به قرمزها دل ببندم (!) و نه به رئال مادرید و نه حتی  به ا ن ت خ ا ب ا ت !

دم تحویل سال جای یکی از سین هایمان خالی است.[به قول دیالوگ های فیلم ها در ادامه] خیلی خالی. البته فکر کنم لحظه ی تحویل سال طبق عادت معهود خواب باشد!  خب در هر حال عیدش و عیدتان مبارک !

 

پ.ن: خیلی سعی کردم حرف هایم را الک کنم! و گرنه که جای بسی بحث دارد این پست!

 


 

نوشته شده توسط Nahali در چهارشنبه 28 اسفند1387 ساعت 2:21 PM موضوع | لینک ثابت


تلنگرها باید...

 

 

استاد راست می گفت. گرچه که حوصله گوش کردن این حرف ها را نداری! تو روی دو ساعتی که سر کلاسی کمتر حساب می کنی. نه فقط این دو ساعت که  روی خیلی از دو ساعت های روزت. اگر وجدان بچه درس خوانت ولت کند که می توانی دو ساعت حتی خیلی بیشتر بی حرکت بنشینی و فکر کنی... گاهی نزدیک... گاهی دور!؟! نه خیلی وقت ها خیلی دور! چرا؟ چون فکر به فرداهای نزدیک آدم را اذیت می کند! اصولا رویا پردازی قشنگ است دیگر!
روزها را می گذرانی و به خیالت همه چیز رو به راه است. فکر آینده ی نزدیک اما به زندگی در ذهن ادامه می دهد و گسترش و تعمیم می یابد. و آخر ترم که میشود خودش می آید و خرت را می گیرد و حالت پرسیدنی است. این یکیش بود. بقیه بماند.

چند روز پیش به یک نتیجه ی نهالیسمی رسیدم :

"  ... 90 % دروغ ها در اثر بی اعتمادی طرفین به وجود می آید."

(غیب نگفتم! بی اعتمادی را گسترده ترین تعریفی که می توانی معنی کن.طرفین را هم هر دو طرفی...هر طرفینی. )
و بی اعتمادی هم مانع پیشرفت می شود و یک عامل بازدارنده ...


خ و د س و ز ی دانشجوی دانشگاه تهران هم آخریش بود در این چند روز گذشته... با اخبار اخیر مقایسه کن. تو هم وادار به قضاوت خواهی شد...


پ.ن ۱: قسمت اول نوعی حدیث نفس است شاید! شاید هم جسارت تعمیم به من و توی نوعی را به خود دادم!  


 

نوشته شده توسط Nahali در چهارشنبه 7 اسفند1387 ساعت 8:39 PM موضوع | لینک ثابت


 

* کوچیک تر که بودم (!) یه فیلمی می داد اسمش "ساعت برنارد" بود. از این ساعتای زنجیر دار که هر وقت برنارد متوقفش می کرد زمان وای میستاد و همه به جز خود برنارد در حال انجام هر کاری که بودن متوقف می شدن.

می شستم فک می کردم که اگه ساعت اونو داشتم خیلی چیزا حل می شد...

 

* این یه ماه اخیر جنس روزاش خیلی سخت بود...نمی گم بد می گم سخت! چون تو بعضیاش در عین سختی خیلی بهم خوش گذشت. مخصوصا یه روزش که یه سری اتفاقای خارق العاده رخ داد و یکی هم خیلی کمکم کرد. شاید هر کی تو شرایط اون بود چنین لطفی نمی کرد. البته از یه روز دیگه اش نگذریم که کم بد نبود! همون روزی که آرزو کردم ای کاش زمان وای میستاد. همون روزی که یاد کوچیکی هام افتادم...

 

* بعد این سری روزای سخت نشستم فک کردم دیدم چقد دلم تنگ شده واسه زندگی! بعد دوباره فک کردم که دلم واسه چی تنگ شده و چی می خواد که از جنس زندگی باشه...

یه آهنگ که توش زندگیه ...مثه اول آهنگ "تو بارون که رفتی..." یا مثلا اینکه :

"Please Don't Stop The Music!"

جمعای الکی خوشمون...

 یاد یه سری خاطره که...شرمنده این یکی  خصوصیه ! :دی 

... و خیلی چیزای دیگه ...

 

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در چهارشنبه 16 بهمن1387 ساعت 12:49 PM موضوع | لینک ثابت


Eleven

 

 

What they don't understand about birthdays and what they never tell you is that when you're eleven,you're also ten & nine & eight & seven & six & five & four & three & two & one. And when you wake up on your eleventh birthday you expect to feel eleven but you don't. You open your eyes and everything's just yesterday, only it's today. And you don't feel eleven at all. You feel like you're still ten. And you're underneath the year that makes you eleven. Like some days you might say something stupid, and that's the part of you that's still ten. Or maybe some days you might need to sit on your mama's lap because you're scared, And that's the part of you that's five. And maybe oneday when you're all grown up maybe you will need to cry like if you're three, and that's okay.That's what I tell mama when she's sad and needs to cry. Maybe she's feeling three.

p.s: just like me.
p.s 2: & even you.
p.s 3:  "Discovering Fiction"از کتاب

 


 

نوشته شده توسط Nahali در پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت 1:36 PM موضوع | لینک ثابت


چند خط برای زندگی

 

۱. دوستت دارم؛ نه به خاطر شخصیت تو؛  به خاطر شخصیتی که من در هنگام با تو بودن پیدا می کنم.

۲. هیچ کس لیاقت اشک های تو را ندارد و کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تو نمی شود.

۳. در تمام دنیا یک نفر باشی٬ برای بعضی تمام دنیا هستی.

۴. به چیزی که گذشت غم مخور؛ به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.

۵. بهترین چیزها زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری.

 

پ.ن: از "سیزده خط برای زندگی" ـ گابریل گارسیا مارکز.

 


 

نوشته شده توسط Nahali در چهارشنبه 9 بهمن1387 ساعت 2:40 PM موضوع | لینک ثابت


بدون شرح

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط Nahali در چهارشنبه 18 دی1387 ساعت 9:40 PM موضوع | لینک ثابت


می نویسم تا بماند...

 

این روزها تا جزوه ام را باز می کنم که دو سه برگی بخوانم از همان هایی که بنای رفتنش به آن دور دورها را گذاشت٬ احساس عذاب وجدان می کنم و احساس خودخواهی...  نمی شود ایستاد و  فقط نگران بود که! کاری باید بکنم به گمانم.

امروز دفتر کذایم را باز کردم که چیزی بنویسم درخور این روزها. هر چه ورق زدم صفحه ی خالی نداشت بین برگ هایش. همه اش پر بود از دل نوشته ها و یک سری هم چرک نوشته ها(!)*. به سرم زد که شاید...نه. می نویسم. می نویسم تا بماند...که هر بار می خوانمش همان حس و حال حالا را داشته باشم...که هنوز آنقدرها هم در این دنیای بی تفاوت حل نشده ام.

به زحمت یک نیم صفحه ی خالی پیدا کردم. داشت شروع می شد که با بغضم خفه اش کردم...باز آوار کلمات نا گفته گلویم را فشرد و جایش چند قطره ای اشک تحویلم داد...بی خبر از اینکه تاب گریز از غلیان درون و اکتفا به اشک های حلقه زده دیگر در من یکی نیست. 

 

ای کاش عقلم به فریب فرداها قد نمی داد...

 

ولی...

"من غریبانه به این خوشبختی می نگرم

من به نومیدی خود معتادم

گوش کن

وزش ظلمت را می شنوی؟

در شب اکنون چیزی می گذرد

ماه سرخ است و مشوش

و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است

ابرها هم چون انبوه عزاداران

 لحظه ی باریدن را گویی منتظرند..."

 

پ.ن۱: این روزها بیشتر از همیشه حس می کنم به خدا بدهکارم... که باز دلگیر شدم و گلویم درد گرفت از نوع غصه و دلتنگی و به او پناه آوردم.

پ.ن۲: می بینی؟ باز هم فروغ ! همان که شعرهایش را خیلی دوست داری ! :دی

 پ.ن۳: *: چکنویس یا به بیان صحیح تر چرک نویس.


 

نوشته شده توسط Nahali در یکشنبه 15 دی1387 ساعت 3:54 PM موضوع | لینک ثابت


این هم از دانشجویان کفی !

 

 

پ.ن۱: اشتباه نکنید! کسی کفی نشد! بلکه کمی خامه ای شد!

پ.ن۲: منظور از "کف" متضاد سقف و ایناس! باشـــه؟!

پ.ن۳: درباره ی علت بروز سانحه باید عرض کنم که یحتمل بنده های خدا یه آن دلشون تنگ شد و یاد ولایتشون افتادن وشوخی های ولایتی کار داد دستشون! شایدم اون همه شیرینی یه جا دیدن کمی هول داشته باشه!

پ.ن۴: این وسط بســــی خنده و ریسه شد!

پ.ن۵: و البته حیف از اون شیرینی های دست نخورده که صورت خورده شد!

 


 

نوشته شده توسط Nahali در یکشنبه 8 دی1387 ساعت 6:21 PM موضوع | لینک ثابت


جایی برای دلتنــــگـی...

 

چقدر بی سر و صدا و ناگهانی...دلم می خواهد تقصیر طبیعتش بیندازم. طبیعت که یا چه نمی دانم. برای خودم هم هنوز مجهول الهویه است. می گویند تقدیر...ولی دروغ چرا. مطمئن نیستم که شعار گونه ای بیش باشد. ولی می گویم همان که بی هیچ توصلی بر قدرتش ( که باز مطمئن نیستم بی انتها باشد ) جدایی ها را سبب می شود...که جدایی مان را...جدایی رگ هامان را که هم خونند و هم ریشه.

باری...زندگی یعنی این...همین که فرسنگ ها را نمی توان با اشک ها پر کرد و من و تو هم چون همیشه نگران به رخ کشیدن قدرت همان به اصطلاح تقدیریم...که باز روزی جمع شویم. جمعی که خنده ها و گریه هایش هیچ گاه یادمان نینداختند که قدر بدانیم... قدرشان را... و  قدرمان را... که من و تو چیزی ورای بازیچه ی تقدیر شدنیم.

و من دست برایت تکان دهم که به امید دیدار ِ نمی دانم کی و کجا ...

 

پ.ن ۱: هر چی زمان می گذره بیشتر به عمق فاجعه پی می برم...و این خیلی بده...خیلی

پ.ن۲ : تنها کاری که می تونم بکنم اینه که آرزو کنم موفق شه . به معنای واقعیش. و این آرزو دلتنگی رو از یاد می بره . شاید.


 

نوشته شده توسط Nahali در دوشنبه 2 دی1387 ساعت 11:31 AM موضوع | لینک ثابت


اولین برف و ... برف بازی!

 

 

 

داشتیم برای یک بار هم که شده ادای آدم های سر به زیر و زیر خط hype را در می آوردیم و در هوای برفی خلوتی و مکاشفه ای و چه فضایی ...! که ناگاه دیده مان به جمال یاران دانشجو تبار روشن شد که در کمین نشسته قصد جانمان کرده بودند و این شد که آماج حملات برفی شدیم. تا آمدیم لب به سخن بگشاییم که دانشجویا! (!) ما ز یاران چشم یاری داشتیم٬ گلوله ی دیگر را به همان چشم مبارک (نه آن یکی!)  نثار کردند و این گونه بود که میان علومیان و آرکیتکتان(!) جنگی سخت در گرفت. علی ای حال ما نیز نیک جلوشان درآمدیم و دفاعی جانانه از مرز و بوم (و) دانشکده !

دیری نپایید که برادران زحمتکش گشت ارشاد نما ـ که این بنده ی حقیر به شخصه زحمات بی دریغشان را همواره ارج نهاده و می نهم (!) ـ به جرم اختشاش در نظم عمومی و اینها همه را به طرفه العینی متفرق نموده خیلی مودبانه جمع و جور کردند!

پ.ن: این بود انشای من درباره ی " اولین روز برفی خود را چگونه گذراندید " !

 


 

نوشته شده توسط Nahali در جمعه 29 آذر1387 ساعت 11:12 PM موضوع | لینک ثابت



RSS

POWERED BY

BLOGFA.COM