تبليغاتX
نهـالیســـــم

نهـالیســـــم

شبی که یلدا شد ...

 

چقدر همیشه دلم می خواست بدون ترس از گذر زمان و تاریکی شب، بی هدف پیاده روی ولیعصر را که هر گام راست و چپم در یکی از موزاییک هایش خلاصه می شود، متر کنم و فکر کنم. فکر به پارادکس های زندگی و چیدن سوال هایم کنار جواب هایی که به هر کدام در برهه و اپیزود خاصی از زندگی ۲۱ ساله ام رسیدم.

به هدفم از زندگی .. به اینکه آیا واقعا زندگی به سادگی شستن همان بشقابی است که سهراب از آن می گوید؟ به اینکه همان ضرب زمین در ضربان دلم است؟

یه یاد گرفتن چیزهای جدید و فکر کردن به چرایی آن، چرایی درس خواندن که همه اینها که چی؟ برای چه هدفی؟ یا اینکه مثل خیلی ها باید همه این حرف ها را بی خیال شوم و تا جاده می رود من هم بروم؟!!!

که آیا دارم با چسباندن لیبل " دوست معمولی " یا از این دست کلمه ها و اشتغال به شغل شریف ـ به قول دوستان ـ " لیبل گدرینگ"(Label Gathering) ، تنها صورت مسئله را پاک می کنم .. یا اینکه به حق نامعلومی، هنر عشق ورزیدن ورای این صحبت هاست و من باز عاجز از آموختن این هنر؟ و عمر کوتاه و حساب و کتابی که حداقل اینجا دیگر به کار نمی آید..؟

به اینکه آقای نامجو! حالا حافظ که دستمان بهش نمی رسد. ما چاکر آهنگ هایت هم هستیم، ولی شما دیگر چرا!؟ اگر بهای بدست آوردن آزادی در به اصطلاح بند عشق شما باشد، آیا این همان مصداق بارز از چاله در آمدن و به چاه افتادن نیست؟ که "عشق نه مالک است و نه مملوک و عشق کافی برای عشق ... "* شما علی الحساب آن طره مبارک را تاب نده تا بیشتر از این ندهی بر بادمان!

البته این شب یلدایی، حافظ هم نامردی نکرد و مزد ما را داد:

هرگزم نقش تو از لوح دل و جان نرود هرگز از یاد من آن سرو خرامان نرود
از دماغ من سرگشته خیال دهنت به جفای فلک و غصه دوران نرود
در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند تا ابد سر نکشد و از سر پیمان نرود
هر چه جز بار غمت بر دل مسکین منست برود از دل من و از دل من آن نرود

 

 

پ.ن۱: با نگاهی به ترانه زلف بر باد

پ.ن۲: اگر گوشزد کردن مدت دقیق ننوشتنم توسط یکی از دوستان پیگیرم نبود ، حسابش حالاحالا ها از دستم در می رفت و هوس نوشتن هم ! یک تشکر گنده بدهکارم بهت...

پ.ن۳: * : از کتاب پیامبر ـ جبران خلیل جبران

پ.ن۴: و باز دلم تنگ می شود برای دست هایت...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 آذر1389ساعت 11:13 PM  توسط نهال  | 

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم...

 

 

بازتاب گام هایمان که تنها صدایی است که می شنوم، یکنواخت شده و من هر از چند گاهی که آفتاب چشمم را می زند یادم می افتد که برگردم و نگاهت کنم که مطمئن شوم هنوز هستی.. آنقدر نگاهت می کنم، آنقدر در چشم هایت گم می شوم .. که ناگفتنی هایم را که جلوی چشمم می آیند می دزدی.. نگاهم برهنه می شود.. رسوا می شود.. دلم می ریزد.. این گام های آخر را سست نکن... که من پرم از وسوسه های رفتن در کوچه هایی که " به عزای دوری دست هامان ساکت و بی صدا می شوند. "

 تو فقط مرا تا خاطراتم ببر.. بقیه را با آنها پیاده می روم... گفتن ندارد، شهامتش را ندارم که وقتی برمی گردم و به چیزهایی که پشت سرم جا می گذارم نگاه می اندازم، توی کوچه فقط ردپای خودم باشد.

به اشک هایت فرصت بده. چیزی را از دست نمی دهی...

 

پ.ن:نوشته شده شب امتحان اخلاق :دی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 7:53 PM  توسط نهال  | 

که لیلی و مجنون فسانه شود...

 

 

  بر رگ لیــــــلی بزد فصـــــاد نوک نیشـــتر                عشق را نازم که خون از دست مجنون می رود

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 شهریور1389ساعت 0:20 AM  توسط نهال  | 

گاهی به آسمان نگاه کن...

 

دوران بچگی، کل و کل بازی ... کمی که از بچگی هایمان که تمامی ندارند فاصله بگیریم، دفتر خاطرات..

ـــ نهال، هیچ وقت فک نمی کردم اینجوری باشی..

 

هوای تابستان .. من.. بدمینتون..

ـ یادم باشد به لیست آدم های تاثیرگذار زندگیم اضافه ش کنم.

 

فوتبال و استعداد گمشده ی من!

 

یاد این روزها که می کنم، به نظرم بیشتر لحظه می آیند.. دقیقه و ساعت ندارند...

 

چقدر جمله آماده کرده بودم که بگویم.. از معدود دفعاتی که دلم می خواست میان جمعیت داد بزنم و تنها کسی که می شنود خودت باشی... جای کلمه ها، پشت دیوار سکوت، خالی!

 کم کم باورم می شود که این یکی برادرم هم به یکی از ۵۰ تکه ی نقشه می پیوندد ..

من، نهال .. و همان گاهی بیش از یک نهال .. که می ایستد و بودن را نفس می کشد، دلم تنگ می شود.. تنگ می شود برای همه حرف های بی مزه ی آبکی که ریسه رفتن برایش فقط و فقط در توانایی خودم است و بس :)

 

می گویند هر جا که باشیم آسمان همین رنگ است. ولی من باور نمی کنم.. انقدر بی اعتماد هستم که  صد در صد باور نکنم. معتقدم که اینجا آسمان را هم رنگ می زنند و تحویلمان می دهند. ولی به همان چند درصد ناچیز.. به همین ساعت ها که گذرشان همان جمله ی کلیشه ای که گفتم را هر چه بیشتر یادآوری می کنند، گاهی که گذرت به آسمان افتاد، یادت بیار که جایی زیر همین سقف، در گوشه ای از ذهنمان هستی... به درک که دور و برمان عوض می شود..  تو که همانی.. مامان و بابات و آرمین هم همان...حتی من هم همانم! تمام که نمی شود، می دانم..! می دانی..؟

 

پ.ن۱: می دونی چرا ترکا با دو دستشون دست می دن؟! چون فرق دست چپ و راستشونو بلد نیستن! ( منم ترکم؟! :)) )

پ.ن۲: نرو دیگه :))

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 مرداد1389ساعت 11:22 PM  توسط نهال  | 

نپرس از عشق...

 

جاده خوشبختی در دست تعمیره
دور بزن برگرد این اسمش تقدیره


 پل رابطه در دست احداثه
تامین بودجه کار تو دست اندازه

 

یه راننده ناشی یه راننده مسته
هر طرف میری همه جا بن بسته

 

وقتی که عاشق بودن گناهه
فرصت رابطه یک نگاهه

معنی سکوت تو صدامه
نپرس از من نپرس از عشق

 

دولت بیدار فقط تو خوابه
منزل مقصود یه سرابه
عمر این قصه عمر حبابه

 

نپرس از من نپرس از عشق...

 

جاده خوشبختی ـ کیوسک

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 5:26 PM  توسط نهال  | 

 

 " ما یه عمر عادت کردیم واسه چیزایی که می خواهیم و بهشون نمی رسیم فاتحه بخونیم ... "

محیا ـ اکبر خواجویی

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 فروردین1389ساعت 6:43 PM  توسط نهال  | 

بهـــــــــانه

 

اگر از شب های امتحان، قهوه هایی که مزه سر گیجه می دادند، تلخی شب بیداری ها به امید خواب فرداها و چرخه ای ناتمام و ذهن مشغولی هایی که فقط و فقط خاص شب های امتحان است؛  

 

از تفکر از دیگران عقب نیفتادن مشروط بر تحصیل در جامعه ای که درس خواندن جزء لاینفک زندگی است؛

 

از ارکسترهای ساسی مانکنی چند میلیونی که با بنز و بی.ام.دابلیو  در خیابان ویراژ می دهند؛

 

از بازیکنان فوتبالی که به پای مبارک زحمت دویدن نمی دهند و شرایطشان را با "مسی" ها و "رونالدو" ها می سنجند و مدعی هستند که همه جای دنیا بازیکنان انقدر پولدارند و حاشیه هایی که به عشقشان برنامه نود را می بینم؛

 

از n دلیل قانع کننده برای خودم برای پاسخ به سوال "چرا ایران جای زندگی نیست"؛

 

و "n فلش بی نهایت" مطلب کلیشه ای دیگر بگویم، همه اش بهانه ای است برای نوشتن از هر در و پنجره ای و به احتمال زیاد که نه ولی به طور حتم (!) دیگر پستی است برای خالی از عریضه نبودن؛  خودم که می دانم!

 

ای کاش تو بهانه ی نوشتنم باشی :)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 اسفند1388ساعت 7:28 PM  توسط نهال  | 

سناریو؛ نقطه سر خط ...

 

نگام کرد { نقطه }

 

نگاش کردم { نقطه }

 

باور نمی کرد { ... }

 

.

 

.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 دی1388ساعت 5:33 PM  توسط نهال  | 

 

بعضی وقتا جمعیت آدمای مزخرف دور و برت انقد زیاد می شه که بر اساس قوانین مربوط به اقلیت و اکثریت در یک جامعه، شک می کنی که نکنه برعکس باشه؟!

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 دی1388ساعت 12:4 PM  توسط نهال  | 

تکراری

 

همون آرزوها، همون سوال ها. شایدم بیشتر.. نه حالا که فکر می کنم خیلی بیشتر.. بزرگ که می شی، آرزوها، هدف ها و چراهات هم با تو بزرگ می شن. عقبم.. عقب تر از روزهای ۲۱ سالگیم...

باید بفهمم.. حیف...

 

تازه ،

نمی شه که همیشه خودت باشی.

این جوری نگا نکن. می دونم که حتی خودتم گاهی مغلوب شرایط و محیط می شی. نمی شی؟

راستش من حتی نمی دونم می فهمی چی می گم یا نه!

دست کم اینجا می شه از همه جا گفت و نوشت و خالی شد.. کمی.

فکر کردن بهشون سخته. نوشتنشون سخت تر. جمله هام آشفته ترن از اندیشه م!

 

و به قول شاملو

و ما همچنان دوره می کنیم..

شب را

روز را

        و هنوز را

کی می شه از این بازی با کلمات دست بر داریم و یادمون بیفته که دست سرنوشت و پای تقدیر و اینا از آینده ی ما کوتاهه. و دو دستی بچسبیمش!

یه روزی.. همین جا .. قرار گذاشتم.. قرار گذاشتیم ... که  "بزرگ" بشم!

 من هنوز منتظر ناز انگشتای بارونت.. جای درخت، باغم کن!

 

پ.ن ۱: فک کنم باید از همتون تشکر کنم. چه از شما ها که یادم میارین می شه بعضی وقتا اومد اینجا و قاطی دنیای مجازی شد و یه کم از دنیای اون ور فاصله گرفت. و چه از دوستایی که تازگیا از رفت و آمد بی سر و صداشون با خبرم کردن و البته کلی تشویق!

 

پ.ن۲: تو به خودت نگیر! خب؟! :دی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 26 آذر1388ساعت 10:46 AM  توسط نهال  | 

با یه شکلات شروع شد!

 

زد بهم، با خنده گفت : " پس آخه تو تا کی می خوای نهــال بمونی ؟ "

 

من شکلاتمو گذاشتم تو دهنمو گفتم: " نه، نه، نه، نه! " تــا " نداره! "

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 آبان1388ساعت 12:5 PM  توسط نهال  | 

از روی سادگی

 

امروز دنیا برایم تنگ شد.

امروز من بهانه ای نو برای نوشتن دارم و امروزم را ثبت می کنم.

امروز من باز از سر خط شروع کردم.

امروز من گفتم که از بیان خواستنی ها و دلتنگی هایم ابایی ندارم.

امروز من اعتراف کردم که گاهی سست می شوم.

امروز من در بند احساسات آهی بلند کشیدم.

امروز من بی هیچ ادعایی در خیابان با مردم هم قدم شدم.

امروز من برای مریض آمبولانس در ترافیک دعا کردم.

امروز..

امروز من یک روز بزرگتر شدم...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 آبان1388ساعت 6:34 PM  توسط نهال  | 

نیـــاز ...

 

نمی دانم قرار است از کجا شروع کنم؛ از کجایش بگویم.

عادت کرده ام؛

عادت کرده ام شروع نشده تمامشان کنم... ناتمامشان بگذارم... در روزمرگی شان غرق شوم... عمر سال و ماه و روز و ساعت بدهم و تمام دوست داشتنی هایم را فدایشان کنم، عادت کرده ام.

عادت کرده ام ؛

عادت کرده ام برای شنیدنشان گوشم را فیلتر کنم... ذهنشان را بخوانم.

 

ولی بگذار یک بار همان نهالی نباشم که باید بشوم. بگذار برای یک بار هم که شده منطقی نباشم؛ برای همه ی کارهای کرده و نکرده... برای اعتراف یک حماقت، یک ... .

 

گفتم که؛ اگر دنیا یک جور دیگر بود من هم یک جور دیگر می شدم.

از تغییر حرف می زنم...

 

... و حالا نوشتن سخت ترین کار دنیاست ...

 

پ.ن۱: و دلم تنگ می شود  برای دست هایت..

پ.ن۲: انقدر از قسمت نگو .. کلافه ام نکن!

پ.ن۳: ولی راست می گویی. من همیشه شادم.

پ.ن۴: اگه یه شب برسم به حقایق...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 2:4 PM  توسط نهال  | 

ماشین نوشته

 

" .Of All The Things I've Lost, I Miss My Mind The Most "    

نوشته شده پشت یک اپل آسترا.

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 مهر1388ساعت 2:56 PM  توسط نهال  | 

24 ساعت زندگی من

 

۷:۰۰am زندگی من

وای که چقدر خوابم می آید. خیلی ضایع است جلسه اول بعد از حذف و اضافه غیبت بخورم.

نمی دانم چرا این استادها به خاطر مشتی دلار از خواب نازنینشان می گذرند.

 

۷:۱۵am زندگی من

با اکراه پا می شوم.

 

 ۸:۱۰am زندگی من

همه اینها را که ما باید اثبات کنیم. استاد زحمتشان نشود انقدر خوب درس می دهند!

 

  ۴:۰۰pm زندگی من

"بچه ها نظرات و پیشنهادات خود را در وبلاگ من بنویسید."

هه، عجب استاد خرسندی داریم ما!

 

۵:۴۰pm زندگی من

استاد دوستم را از آن گوشه گیر می آورد و سوالات چرت و پرت ازش می پرسد.

دوستم خنده اش می گیرد.

باورم نمی شود که استاد دارد ادای خندیدنش را در می آورد.

دوستم برخورده می شود. این را می شود دید.

ادای ادای خنده ی استاد را در می آورم. ۴تایی می زنیم زیر خنده.

موبایلم زنگ می خورد. می پرم! استاد هم به من می پرد (!) : " آخه تو رئیس جمهوری؟ چه آدم مهمی هستی که...؟!"

 

۵:۴۵pm زندگی من

برای استاد نگرانم ها!

 

۶:۰۰pm زندگی من

یکی از کفی ها با هیجان خاصی می پرد وسط حرف استاد و اظهار نظر می کند. کم مانده از تعجب شاخ هایم دوباره ظاهر شوند! آخر شما خودتان قضاوت کنید یک دانشجو تا چه اندازه می تواند سال اولی باشد؟!

 

۶:۱۰pm زندگی من

امروز از آن روزهای خط ۱۱ی است!

دوست جان لطف می کند ما را تا یک جایی می رساند. کلی خوش می گذرد.

 

۷:۰۰pm زندگی من

چرا انقدر ساعت ۱۰ شب است؟!

 

۷:۳۰pm زندگی من

مگر می شود پیاده باشی و نروی توی فکر؟

به خودم که می آیم، می بینم چقدر شیر تو شیر شده اینجا. همه بوق می زنند و پاچه ی هم را می گیرند.

خدایا! این ملت را امروز چه می شود؟!

چرا این آقاهه این جوری نگاه می کند؟!

آخ که حوصله ی ارتباط برقرار کردن با راننده تاکسی را هم ندارم. پیاده می روم...

 

۷:۴۰pm زندگی من

از نوستالژی موزه سینما که بگذریم، دلم خیلی برای جمع های آن وقت هایمان تنگ می شود ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 مهر1388ساعت 8:5 PM  توسط نهال  | 

Soul Mate

 

 - ببین واضحه دیگه. اگه قرار باشه یکی و فقط یکی باشه، اون وقت ممکنه مجبور باشی تو بورکینافاسو دنبالش بگردی. می دونی چی می گم؟

 

+ شاید. ولی..من همیشه تو ذهنم Soul Mate رو مثه یه تیکه پازل تصور می کنم. فقط دو تا تیکه پازل مشخصن که با هم مچ میشن.

 

- خب اشکالت همین جاس دیگه. فقط یه وجه رو می بینی. یعنی.. یعنی ضلع های دیگه ی پازل رو نمی بینی! اصن آدمام یه بعدی نیستن. یکی ممکنه با یه بعد یه آدم مچ شه، یکی دیگه با یه بعد دیگه ش. 

 

+ هوم.. قبول. ولی این حرفی که تو و کلا خیلیای دیگه بهش معتقدین شاید یه توجیهه. یه توجیه واسه زود خسته شدن از هم... 

 

پ.ن: نمیدونما ...منم مثه تو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 6:40 PM  توسط نهال  | 

Diary

 

    بعد خوندن هر کدوم یه مکثی بکنین .. به دوردست خیره شین..  که با بعدی قاطی نشه!  

 

* جدا ورزشکار ، به قول مربیم (!) پر انرژی و فعال شدم! وی وا خودم!

 

* تا حالا شده دلت واسه یکی تنگ بشه ولی اصن حوصله شو نداشته باشی...؟!

 

* یه جاهاییش از ته دل می خندم. یه جاهاییش لبخند می زنم... یه جاهایی گلومو درد میاره ... خیلی نوشته س این!

 

* چند روز پیش یه دوستی رو دیدم، کلی واسم درد دل کرد. من در تمام این مدت ساکت بودم و نتونستم یه راه حلی، چیزی بگم. می دونم چرا نتونستم... تفکر مشابه.. فقط سرمو انداختم پایین و رفتم تو فکر... خیلی غصه دار شدم. نمی دونی چقد.

 

* به قول این کتابه که دارم می خونم  " آزادی از قید تعلق" . آره. شاید. مرسی .

 

*  خیلی وقتا پیش میاد که تو دانشگاه یا دم درش، سر کلاسای عمومی و اینا یکی از بچه های ابوریحان یا دوستای قدیمی رو می بینم. چن وقت پیشم این اتفاق افتاد و بعد کلی سلام علیک و اینا بهم گف چقد بزرگ شدی، عوض شدی! بماند که اسمشو شک داشتم بگم، اصن فامیلیشو رشته شو اینارم یادم رفته بود و خیلی سعی کردم سوتی ندم! ولی بعدا که فک کردم دیدم راس می گف جدای ظاهر  ـ که بیشتر مد نظر اون بود ـ  واقعا از چن سال پیش تا حالا خیلی عوض شدم! افکارم نسبت به خیلی چیزا عوض شده .. راجع به خیلی چیزام برعکس شده .. می خوام بگم این چن سال با همه ی اتفاقای خوب و بدش خیلی تو زندگیم ، تفکرات و علایقم تاثیر گذاشته. داشتم فک می کردم چن سال بعدم همینو می گم دیگه!

  

* می خواستم تو این آیتم راجع به یه چیزی بنویسم که هر روز بیشتر بهش ایمان میارم. ولی فک کردم الان آمادگیشو ندارم منظورم همین چیزی باشه که می نویسم و خوب اداش کنم. حالا شاید بعدا تو یه پست جدا نوشتمش. شایدم بعدا به خودت گفتم :)

 

* در تشریح چن پست قبلم راجع به رویا، فروید می گه : " رویا عبارت از توالی خاطراتی است که از زمان طفولیت ارضا نگردیده و در ناخودآگاه انباشته شده اند. در حالات پدید آمدن رویا سانسور ذهن از بین می رود و تمایلات از ضمیر ناخودآگاه به خودآگاه  سرازیر می شوند و ارضا می گردند. رویاها به هر صورت و با هر هیئتی که نمودار شوند زبانی رمزی برای بیان تمایلات انسان هستند. در هنگام بیداری، نیروهای مقاوم نمی گذارند تا آرزوهای ناکام و امیال سرکوفته از ضمیر ناخودآگاه وارد ضمیر خودآگاه شوند. ولی در هنگام خواب این نیروها چنان مقاومتی ندارند که مانع از ورود آنها به ضمیر ناخودآگاه گردند و به همین دلیل تنها کاری که می کنند آن است که بر این امیال سرکوفته پوشش می زنند و آنها را به شکلی دیگر درمی آورند و بدین ترتیب کسی که رویا را می بیند، نمی تواند پیوند آن را با واقعیت درک کند."

 

* دیدم این چن تا پست اخیر خیلی پی نوشت نوشتم، گفتم پی نوشتامو بیارم تو متن که به حاشیه کشیده نشم!

 

پ.ن: خب. این آیتما وقایع ده روز اخیر بود که به ترتیب توالی هر چن وقت نوشتم و آیتما مسلما می دونین که ربطی ندارن به هم.

 

+ نوشته شده در  شنبه 7 شهریور1388ساعت 5:1 PM  توسط نهال 

ناکجا

 

سرم را انداخته بودم پایین. غرق شدم...

دیدم.. خودم را... نمی دانم کجا بود که تا چشم یاری می کرد من بودم و خودم ... بلندترین جایی که وجود دارد (ندارد).

جایی که می شد باکره ترین اکسیژن را نفس کشید... عمیق ترین نفس را...  گاهی همه چیزهایی که آنجا بودند جواب می دادند..با صدایم... و تنهایی هم تنهایم می گذاشت...  جایی که نگران نبودم که در چشم آدم ها معقول باشم. (راستی، "معقول" یعنی چه؟ )   جایی که "لذت صرف" گناه تلقی نمی شد...   جایی که هر اتفاقی ممکن بود. حتی سقوط!

کاش مطمئن بودم اگر بپرم چیزی غیر از جاذبه ی زمین انتظارم را می کشد... نه مثل "نیکلاس کیج" بپرم که "آدم" شوم...*

 

یک صدای مزاحم نمی گذاشت افکارم را متمرکز کنم. قیافه ام حسابی درهم شد. سرم را بلند کردم.

داشتی صدایم می کردی.

چند دقیقه بود که زل زده بودی به من و صدایم می کردی؟ ... تو که ندیدی؟ دیدی...؟

 

پ.ن۱: هر کجا بود  برج میلاد که نبود!

پ.ن۲: * :   "City Of Angels" با بازی نیکلاس کیج.

پ.ن۳: " آدم" بودن سخت است... آدم الان بودن سخت است... مثل آدم های الان بودن...

پ.ن۴: "آدم الان" ... مگر آدم ها قبلا چه جوری بودند؟ نمی دانم...

پ.ن۵: فیلم، زیاد می بینم!!  :دی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 1:49 PM  توسط نهال  | 

زبان... نگاه ... زبان ِ نگاه

 

 

احتمالا این حس مشابه را تجربه کرده اید که در اماکن عمومی و اصولا مجامع خالی از حرف و پر از سکوت سنگینی نگاه آدم ها کلافه تان می کند.

خب! الان من هم!

یک کاغذ بر می دارم. شروع می کنم به نوشتن تا شاهد گره خوردن نگاه ها نباشم:

 نگاه ...

 نگاه مبهم...

 نگاه پرسشگر...

 نگاه آدم های خسته...

 نگاهی که نمی دانی خوشحال است یا غمگین...

 نگاه خندانی که تازه از خواندن اس ام اسی فارغ شده ...

 نگاه آدم هایی که از آدم بودن فقط یک کلمه را به دوش می کشند (!!)...

 نگاهی که ماهرانه دروغ می گوید و نگاهی که ابلهانه به صداقت می نشیند...

 نگاه طلبکارانه... نگاهی که خیره اش پوستت را سوراخ می کند و شک می کنی که دست آخر شناختت یا نه هنوز؟! ...

 نگاهی که جوابش لبخند است...

 نگاهی که تزریق اعتماد به نفس است...

  

 نگاهی که بودنت را یادآوری می کند...

 

نه بی فایده است... احساس می کنم یک جور ناجوری در میان این جماعت "الارم" می زنم! برای لحظه ای نگاهم را از نوشتن می کنم و  همرنگ جماعت می شوم... و دوباره :

و ...

و نگاهی که فراتر از نگاه است...

 

پ.ن۱: زبان نگاه و چیزی که از آن به " Eye Contact " تعبیر می شود از آن دست راه های برقراری ارتباط است که تاثیر زیادی دارد .

پ.ن۲: در حین نوشتن این پست ناگهان نگاه خیلیا تو ذهنم اومد... 

پ.ن۳: اگه لوکیشنو بگم لوس میشه . دوس دارم خودت بسازیش!

پ.ن۴: میشه تعمیمش داد ...

پ.ن۵: یادم باشه دیگه وقتی "Under Surveillance" هستم ننویسم! :دی

پ.ن۶: هیچی. خواستم بگم حرفام تموم نشده!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مرداد1388ساعت 3:3 AM  توسط نهال  | 

یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد...

 

ایشالا منم یاد می گیرم ... یه روزی... فقط خدا کنه زیاد دیر نشه... زیاد از دست ندم ...

تو ... تو یادم بده ...

نه... اون وقت نمی تونم از تو ام یاد بگیرم...

عقب وایستا... بذار از بیرون نگا کنم... اینجوری بهتره...

بذار خودم یاد بگیرم...

 

پ.ن: چقد دلم هوای "شانه هایت " رو کرده...

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 5:4 PM  توسط نهال  | 

گفتنی هایی از جنس نگفتن

 

یه چیزایی هس که آدم فقط خودش می فهمدش...

 ن م ی گ م! می خوام فقط بین من و خودم باشه... :)

 

پ.ن: اصرار نکن ! :دی

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 مرداد1388ساعت 12:35 PM  توسط نهال  | 

گویند بخواب تا به خوابش بینی ...

 

 

می گویند خواب ها بازتاب وقایع روزانه اند. به نظرم تا حد زیادی هم راست می گویند. اما دنیاشان پیچیده تر و غریب تر از این تعابیر است لزوما!

در مورد خواب های ثابت و همیشگی معمولا لوکیشن (!) جایی است که دوران کودکی ات روی در و دیوارهای ذهنش و ذهنت ثبت اند و حکم خاطراتی مجسم ـ هر چند گنگ ـ را دارند.

هر وقت که به این دست سفر های خواب می روی لوکیشن همان است... آدم ها همان ... و وقایع همان.

ولی مگر این خواب من نیست؟ دنیای رویای من نیست؟ پس چرا به کتاب مصوری می ماند که دلت می خواهد حداقل یکبار بخوانی و یک جور دیگر تمام شود ... چرا اختیار ربط وقایع٬ ورود و خروج آدم ها و خودنمایی شان دست من و تو نیست؟

اگر اعتقاد به خواب ها٬ رویاهای به اصطلاح صادقه یا حتی دیژاوو ها خرافه است پس اصلا چرا هستند؟ لزوما برای اینکه دور هم باشیم؟! در واقعیت از هم فرار کنیم و رویاها عین رسیدن ما به هم باشد؟ بیشتر از همیشه نگاهمان با هم باشد و بیشتر از هر زمانی در شبانه روز سوی چشممان صرف همدیگر شود؟

قرار است فقط نقشمان عوض شود گویا!

اشتباه نکن. از تعبیر خواب حرف نمی زنم. به نظرم رویاها خصوصی تر از این حرفها هستند. هر کسی از ظن خود می فهمدشان بالاخره.

عمق همه ی اینها و یک عالم جزء دیگری که عادت نداریم ببینیمشان٬ ترس دارد. باور کن!  از قضا ترسش جالب هم هست! زیر و رو کردنشان را دوست دارم...

 

پ.ن ۱: این روزها  نیازمند نوشتنم و پرم از گفتن... کافیه استارت بزنی!

پ.ن ۲ : مرسی خدایی که کلمات رو فرستاد ! دسش درد نکنه :دی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 7:36 PM  توسط نهال  | 

From Zero To Hero

 

 

" هیچ وقت به هیشکی چیزی نگو ... اگه بگی دلت برا همه تنگ می شه ... "

 

پ.ن : آخرین جمله از زبان قهرمان اصلی کتاب " ناتور دشت" ـ جی دی سلینجر .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 تیر1388ساعت 5:40 PM  توسط نهال  | 

خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد...

 

 

چند وقتی است فکرش درگیرم کرده. زندگی ... دنیا ... نمی دانم!

زندگی ای که جدا از یکتا نبودن عرصه اش دیگر پذیرای هنرمندی هم نیست. چه٬ یا هنرش پوشالی است یا آنقدر هنر است که به اوج می بردت و تو افسرده می شوی ... تاسف می خوری... به خدا که تاسف می خوری ...که صدایش در بند صدایی دیگر است و باز در مقام ذکر و الانثی تعریفش می کنند.

بدتر از آن اینکه در بستر روایی عده ای نه نغمه که "شعر" و نه حتی شعر "خود" که جای دیگران٬ می خوانند؟ نه٬ می بافند! چه بافتنی که به کل به این عرصه و این به اصطلاح هنر ... ( آخ که جای بعضی واژه ها در ادبیات خالی است! بگرد! پیدا نمی کنی! )

دنیایی که در آن دروغ کارت را راه می اندازد. ولی وای به روزی که راست بگویی. محکوم می شوی به توجیه . با کلمات مسخره و بلا تکلیف. " نه کاملا" !

اصلا معلوم نیست چرا چنین مفاهیمی تعریف می شوند!

سرش را ندارم که یادم بیفتد اطرافم چه می گذرد ولی حتی اگر همه ی اینها استثناهایی باشند نه درخور قاعده جلوه دادن٬ جایی که تعاریف به سادگی آب خوردن عوض می شود به خودم بارها بلکه هزاران بار اجازه می دهم که از استثنا قاعده بسازم!

 

و باز باید مراقب باشم که وقتی روی لبه ی تیغ راه می روم نه از آن ور پشت بام بیفتم ـ چنان یول که به قولش اگر با صندلی هم بزنی توی سرم بیدار نشوم ـ یا از این یکی ور که ... بماند!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 28 تیر1388ساعت 3:5 PM  توسط نهال 

Remix

 

 

حافظ امروز به من مژده این دولت داد             که ز بند غم ایام نجــــاتم دادند (!) :

 

" عشق تو نهــــال حیرت آمد            وصل تو کمــــال حیرت آمد

     بس غرقه حـــال وصل کاخر           هم بر سر حــال حیرت آمد "

 

   

 پ.ن:  شرح  یک فال. به دلایلی حس کردم باید ثبتش کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 14 تیر1388ساعت 7:49 PM  توسط نهال  | 

"من"ی که می خواهی باشی

 

که وقتی از جلویش رد می شوی و خطابت می کند با لحن کلامی که خصم را خلع سلاح می کند لبخندی نحیف تحویلش بدهی و سکوتی پر التماس که متاسفم که دانسته یا ندانسته بی شعور از دنیا خواهی رفت.

 یا

 برگردی و با همان موضع قاطعت که بدجوری درگرفتن ژستش تبحر داری : "من خواهر شما نیستم!" بعد راهت را بگیری٬ مقادیری خنک شوی و بروی.

 

که با چند نفر "ناآگاه تر" از خودت هم صحبت شوی و وقتی می گویند "این که چیزی نیست" شروع کنی به توجیه هیچ در هیچ که نه خیلی چیز هم هست !

یا

در دلت بگویی که ای ناآگاه تر از من! ای متاثر! یا تو نمی دانی "چیزی" چیست یا خودت یک چیزیت می شود که با اعصاب ناراحت من بازی می کنی.

 

همه اینها که چی؟ که چند سال دیگر چشم باز کنی و ببینی همین "چیز"ها که درسطر سطر سرنوشتت رقم خورده اند ــ همان بارهایی که زیر آنها له شدی بی که بدانی اینها دیگر همان دیروزی ها نیستند ٬ جهانی به آنها اضافه و بدرقه ی راهت شده اند ــ همان هایی نیستند که تو می خواستی باشند و یادت بیفتد که ای بابا انگار راست می گفت...امروز فردای همان دیروز است...

 

و مصرتر از همیشه...  :

 

 " اینجا سپور هر صبح

    خاکستر عزیز کسی را

    همراه می برد

    اینجا برای ماندن

    حتی هوا کم است " (فروغ)

 

و واقعا برای ماندن حتی هوا کم است چه برسد به بقیه ی  "چیز" ها!

 

نه! به همین سادگی: "نه!"

پس می روی سراغ شنگول منگول بازی خودت. ( تازه بدون پست هایی از این دست وبلاگ خمیازه می کشد! پس ادامه بده!)

می روی و فکر می کنی که فردا صبح که بیدار شدی یادت باشد که ببینی به پهلوی راست خوابیده بودی یا چپ؟! اول پای راستت را گذاشتی از تخت پایین یا چپ؟!

می روی و نقشه ی تقلب در امتحان فردا را می کشی که کتاب را بگذاری زیر مانتوی سه کیلومتر چین دار گشاد تر از هیکلت!(مرسی.ایده ی خوبی بود!)

 

می روی و هر روز به حداقل های زندگی ات فکر می کنی ...

...و هر روز به حداقل های زندگی ات فکر می کنی ...

 

نتیجه ی اخلاقی خوب دستگیرت شد؟ خوب توجیه شدی؟ آیا این "من"ی نیست که می خواهی باشی؟؟؟!!!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 9:21 AM  توسط نهال  | 

برداشت آزاد

 

 

بیشتر ما روزی n بار به این نتیجه می رسیم که آدم های خفنگی هستیم:

 

*دانشگاهید. وارد لابی دانشکده که می شوید نوشته ای روی برد نظرتان را جلب می کند. چیزی را که می بینید باور نمی کنید.

" جناب دکتر ابراهیمی!

انتخاب جنابعالی به عنوان استاد نمونه ی کشور را ..."

با تعجب به کلمه استاد نمونه زل می زنید.  استادی که به نظرتان از عدم٬خوف از این استاد و درسش شروع شد بعد از ملقب شدن به پدر جبر ایران حالا به این عنوان نایل شده اند.

از اینکه سر کلاسشان هیچی نمی فهمید حالتان بد می شود. 

تصمیم می گیرید برای لحظه ای خودتان را جای ایشان بگذارید. به بچه ها می گویید که قبلا به آنها تذکر داده بودید که اگر می خواهند عکس یادگاری بگیرند زودتر دست به دوربین شوند چون تا چند وقت دیگر قرار است خیلی مهم و مشهور شوید و ممکن است دیگر چنین شانسی نداشته باشند.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

کمی جلوتر که برویم :

*شما در اکیپ عده ای از بچه ها هستید که کتاب توپولوژی خارجی ای در دست دارید و راجع به گرانی و گران مایگی کتاب بحث می کنید.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

*شما سرمربی منتخب ف.د.ر.ا.س.ی.و.ن فوتبال هستید. شما در برنامه ی ۵ شنبه شب نود به کرار ف.ر.د.و.س.ی پور عادل (!)را هم ضایع می کنید و از زیر سوالاتش شانه تهی می کنید! شما قرار است تیم ملی را به زور به پدیده ای به نام ج.ا.م ج.ه.ا.ن.ی هل دهید تا به جای  باختن در این بازی ها در اولین و دومین آن بازی ها ببازد. البته شما ترجیح می دهید به "آن بازی ها" فعلا کاری نداشته باشید و بچسبید به "این بازی ها" . برای همین برای "این بازی ها " ۱ میلیارد تومان برای مبلغ قرار داد  عنوان می کنید.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

*شما یکی از ک.ا.ن.د.ی.د.ا.های ریاست ج.م.ه.و.ری هستید.

شما فکر می کنید خیلی شاخ هستید!

 

 

*شما فکر می کنید چون در وبلاگ نهالیسم مطلب می نویسید خیلی شاخ هستید!

 

 

پ.ن: این پست برداشتی آزاد به تقلید از شیوه ی نگارش فرورتیش رضوانیه در ه.م.ش.ه.ری مسافر است و ارزش نوشتاری دیگری ندارد!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 5:23 AM  توسط نهال  | 

در فراغ تو ...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 فروردین1388ساعت 12:50 PM  توسط نهال  | 

دیشب باز به خوابم آمدی...

 

نوشته ی پایین رو از وبلاگ یادداشت های مجازی برداشتم. از اون نوشته های ... نه  الان چیزی نمی گم... فقط بخونش...

 

 

دیشب باز به خوابم آمدی....چرا؟ مگر قرار نبود دیگر نبینیم همدیگر را؟مگر نگفته بودم نیا...دیگر نیا...

بعد از مدت ها، دیدمت دوباره...راستش را بگویم، خیلی دلم برایت تنگ شده بود...خیلی وقت بود ندیده بودمت. باز هم مثل همیشه نگاه شرم آگینی به من کردی و بعد...هر چه نگاهت کردم...انگار نه انگار. در یک کلاس درس بودیم. نمی دانم چه درسی بود. که من اصلاَ نگاه تخته نمی کردم. ردیف پشت من، آنطرف نشسته بودی و گردن من هر چند وقت یکبار به سمت تخته بر می گشت. آخر استاد مدام حرفهای خنده دار می زد و من نمی دانستم به حرف او گوش دهم یا... یا خنده تو را تماشا کنم. کاش می شد کنارت بنشینم در کلاس...کاش مطمئن بودم تا به سمتت بیایم بلند نمی شوی...کاش... کاش جای دسته صندلی ات بودم...کاش جای آن مداد در دست راستت بودم...نه ...کاش جای عینکت بودم. که زل می زدم به چشمهایت و تو ... نگاه از من برنمی گرداندی...

 

دیشب باز به خوابم آمدی...ولی چرا؟ چرا می آیی؟ اصلا به چه حقی خواب نازنین مرا آشفته می کنی؟چرا اذیتم می کنی؟ نمی خواهم. نمی خواهم ببینمت... آخر نیستی که... هستی ولی نیستی... سرابی... از دور صدایت می کنم...می شنوی...توجهی نمی کنی..نزدیک تر می شوم...صدایت می کنم...برمی گردی(چرا آخرین بار با خنده برگشتی؟) تا می آیم حرف بزنم...نیست می شوی. می دانم، این عالم خواب است...رویاست که در آنی غیب می شوی...ولی...ولی مگر در واقعیت غیر از این بوده؟

 

دیشب باز به خوابم آمدی...اما خواهش می کنم... نیا دیگر...نه در خواب... نه در واقعیت. در واقعیت هم دیگر نبینمت. من که سعی خود را می کنم. می دانی چرا این آخرها دیگر هفته ای یک بار همیشگی هم نمیدیدیم همدیگر را؟ می رفتم...من می رفتم وقتی می دانستم تو هستی...(چه برعکس...یادت می آید قبل تر ها را... چه بر عکس بود!)

 

دیشب باز به خوابم آمدی... اما...می شود؟ می شود فقط یکبار دیگر هم بیایی؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 7:29 PM  توسط نهال  | 

تحریف!

 

 

 بنده همان به که ز تقصیر خویش                                 عذر به درگاه خدای آورم!

 

 

پ.ن۱: بعد این  ۲۰ روز تعویض هوا(!) جفنگ نویسی طبیعیه دیگه!  مگه نه؟!

پ.ن۲ : پس جدی نگیرید!

پ.ن۳ :  اگه منم می گرفتم که این طور نمی شد که! :))

 

+ نوشته شده در  شنبه 15 فروردین1388ساعت 1:24 PM  توسط نهال  |